تبليغاتX
محرم اسرار
غریبه آشنا...

این روزا گاهی جلوی اینه می ایستم و اشکامو نگاه می کنم

میخوام همه اشکامو جمع کنم توی یه شیشه تا وقتی دیدمت بهت نشون بدم

شاید هم برای روز تولدت بهت هدیه دادم

این روزا هوای اتاقم بدجوری خزونیه

همه اش اسمون ابریه

انگار اسمون می خواد اشکاشو جمع کنه

این روزا همه اش ابر..

همهاش بارون ..

همه اش اشک ...

همه اش باد .

همهاش بغض...

همه اش تنهایی...

همه اش تنهایی...

کاش فقط یه کم تنها نبودم

کاش یه کم خسته خسته نیودم

این روزا کاش فقط یه کم تو بودی

فقط یه کم...

کاش...

اشک من می خواهی

برای کدامین درد از دردهایم

مرحمی باشی؟

ولنتاین همتون مبارککککککککککککککImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  85/11/25ساعت 3:4 PM  توسط محیا | 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی                             با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا                        تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم              راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن                     عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن                               در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش                         فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم                   گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق           عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش             عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)                  گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  85/11/01ساعت 3:14 PM  توسط محیا | 

دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.
آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت : ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .و خط دومي از هيجان لرزيد .خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .

خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .آنها از دشتها گذشتند ...از صحراهاي سوزان ...از کوهاي بلند ...از دره هاي عميق ...از درياها ...از شهرهاي شلوغ ...سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند


رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .
فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم مي رسيد .نه در دنياي واقعيات .آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .

دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت . « آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »خط اولي گفت : اين بي معنيست .خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند.

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  85/10/25ساعت 0:17 AM  توسط محیا | 

اگر شیمی بودم با نام تو ترکیب می شد

اگر فیزیک بودم نام زیبای تو را تجزیه و تحلیل می کردم

اگرریاضی بودم زوایای نام تورا اندازه گیری می کردم

اگر جغرافیا بودم محل آشناییمان را در تمام نقشه ها مشخص می کردم

اگر نقاشی بودم با نام تو غروب زندگیمو رسم می کردم

اگر ادبیات بودم با نام تو اشعار زندگیمو می سرودم

اگر تاریخ بودم زمان آشناییمان را در گوش عالمیان می خواندم

+ نوشته شده در  85/10/23ساعت 9:44 AM  توسط محیا | 

الهي تو بميري من نميرم سر قبرت بيام پارتي بگيرم الهي سرخك واوريون بگيري تب مالت و بلاي جون بگيري الهي از سرت تا پات فلج شه كمرت بشكنه دستات سقط شه الهي حصبه و ام اس بگيري سر راه بيمارستان بميري الهي رز يخي باشه تو نباشي الهي كور بشي چشمات نبينه بميري گم بشي حقت همينه الهي شوهر ايدزي بگيري بفهمي كه داري از ايدز مي ميري به در بردي از اين ها جان سالم الهي درد بي درمون بگيري

 

اگرمي خواهيد ديگران را هرس بدهيد ....    1.قبل از شروع امتحان از اطرافيانتان چند تا سوال

پيچيده که در پاورقي بوده بپرسيد ... بعد وقتي همه رو به جون هم انداختيد با خيال راحت براي 

امتحان تمرکز کنيد ... 2. وقتي زنگ آيفون را ميزنيد و در را برايتان باز مي کنند دوباره زنگ بزنيد و

بگوييد: ممنون ! باز شد ! 3. وقتي ميخواهيد تلويزون رو خاموش کنيد صداشو تا آخرين شماره ببريد 

بالا تا نفر بعدي که مياد روشن کنه برق از سه فازش 

Image hosting by TinyPic

 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 2:33 PM  توسط محیا | 

هرگز فراموش نمي كنم سخناني را كه از چشمان تو شنيدم. مي گويند چشم ها هرگز دروغ نمي گويند اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم آن هنگام كه مي گفتند: دوستت دارم روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان ميکند

+ نوشته شده در  85/10/10ساعت 1:12 AM  توسط محیا | 
LOVE                                                 
+ نوشته شده در  85/10/08ساعت 8:18 AM  توسط محیا | 
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .  خيلي خجالتي اما... منهستم ..... علتش رو نميدونم .

 تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم   من عاشقشم  خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم  .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم". وگونه منو بوسيد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه مي کردم

اینو تقدیم میکنم به کسی که خودش می دونه
+ نوشته شده در  85/09/06ساعت 2:1 PM  توسط محیا | 
اولین مطلب وبلاگمو می نویسم پس پیش به سوی اولین جمله:

چنان زندگی کن که هر جادلی / در آن دل باشدت منزلی

این از من به شما نصیحت

+ نوشته شده در  85/09/02ساعت 2:34 PM  توسط محیا | 
 

*
*
*
*
*
*
*