![]() |
![]() |
|
| غریبه آشنا... |
|
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید |
|
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. خط اولي گفت : ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .و خط دومي از هيجان لرزيد .خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام . خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .آنها از دشتها گذشتند ...از صحراهاي سوزان ...از کوهاي بلند ...از دره هاي عميق ...از درياها ...از شهرهاي شلوغ ...سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند
دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت . « آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »خط اولي گفت : اين بي معنيست .خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند. |
|
اگر شیمی بودم با نام تو ترکیب می شداگر فیزیک بودم نام زیبای تو را تجزیه و تحلیل می کردماگرریاضی بودم زوایای نام تورا اندازه گیری می کردماگر جغرافیا بودم محل آشناییمان را در تمام نقشه ها مشخص می کردماگر نقاشی بودم با نام تو غروب زندگیمو رسم می کردماگر ادبیات بودم با نام تو اشعار زندگیمو می سرودماگر تاریخ بودم زمان آشناییمان را در گوش عالمیان می خواندم |
|
الهي تو بميري من نميرم سر قبرت بيام پارتي بگيرم الهي سرخك واوريون بگيري تب مالت و بلاي جون بگيري الهي از سرت تا پات فلج شه كمرت بشكنه دستات سقط شه الهي حصبه و ام اس بگيري سر راه بيمارستان بميري الهي رز يخي باشه تو نباشي الهي كور بشي چشمات نبينه بميري گم بشي حقت همينه الهي شوهر ايدزي بگيري بفهمي كه داري از ايدز مي ميري به در بردي از اين ها جان سالم الهي درد بي درمون بگيري
اگرمي خواهيد ديگران را هرس بدهيد .... پيچيده که در پاورقي بوده بپرسيد ... امتحان تمرکز کنيد ... بگوييد: ممنون ! باز شد ! بالا تا نفر بعدي که مياد روشن کنه برق از سه فازش
|
|
هرگز فراموش نمي كنم سخناني را كه از چشمان تو شنيدم. مي گويند چشم ها هرگز دروغ نمي گويند اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم آن هنگام كه مي گفتند: دوستت دارم روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان ميکند |
|
|
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . خيلي خجالتي اما... منهستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم من عاشقشم خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم". وگونه منو بوسيد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه مي کردم اینو تقدیم میکنم به کسی که خودش می دونه |
|
اولین مطلب وبلاگمو می نویسم پس پیش به سوی اولین جمله:
چنان زندگی کن که هر جادلی / در آن دل باشدت منزلی این از من به شما نصیحت |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|